روزمرگی ها

این روزا هوای آمل خیلی دلچسب و فوق العاده است، هوای ابری و خنک با بارون های ریز خیلی به آدم حال میده مخصوصا اینکه جنگل های تو مه رفته و فضای سرسبز و جنگلی جلوه خاصی به دانشگاه شمال میده. یه اتفاق جالبی که افتاد پریروز یکی از همکلاسی های دبیرستان رو تو دانشگاه دیدم! علاوه بر هم دانشگاهی، هم رشته ای هم بودیم !!

عید که تبریز بودم چند تا از کتابهای آیدین رو گرفتم و آوردم اینجا. کتابی که این هفته خوندنش رو شروع کردم ناطوردشت بود که البته داره تموم میشه کم کم. برای منی که رابطه خیلی صمیمی با کتاب و کتاب خوانی ندارم با اینکه ازش بدم نمیاد، کتاب خیلی خوبی بود و بهم چسبید. ناطور رو حتما خیلی ها خوندن و کتاب معروفی هست، ماجرای جالب قسمتی از زندگی یک نوجوان آمریکایی با اخلاق و روحیاتی عجیب که از زبان خودش بیان میشه. نوشته جی دی سالینجر ترجمه احمد کریمی

بس که تو جو کتاب رفتم به سرم زد خاطراتم رو از شمال تو یه وبلاگ جدا یا همینجا بنویسم! البته از این فکرا زیاد به سرم میزنه ولی خودمم میدونم که هیچ وقت هیچ کدوم رو عملی نمیکنم چون اصولا خیلی تودار تر از این حرفا هستم که کارم بخواد به خاطرات نویسی بکشه. ولی جدا دوست دارم یه وبلاگ ناشناس داشته باشم که چرت و پرت هایی که به ذهنم میاد رو توش بنویسم، شاید یه روزی این کارو کردم!

تو تعطیلات عید برای یکی از هم خونه ای هام رفتیم و لپ تاپ خریدیم، یه Dell Inspiron 6400 که کار هممون رو اینجا راه میندازه و منم از بی کامپیوتری و بی اینترنتی تا حد زیادی خلاص شدم.

خب دیگه فعلا ;)